![]() |
![]() |
|
| اعتبار هر کس زندگانی اوست و عشق تنها سند آن است |
تقدیم به همه اونایی که با بهونه به عشقش زندنمقصر نبودیمقصر نبودی
عاشقی یاد گرفتنی نیست
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
عاشق که بودی
دستِ کم
تَشَری که با نگاهت می زدی
دل آدم را پاره نمی کرد
مهم نیست
من که برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است که با تو باشم
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند...
![]() گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من
نيست
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ
دليلی , و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام
درون دست های من , سيب سرخ گاز زده ايست که
نمی دانم چطور به دست من رسيده است
و من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف
خویش گوش سپرده ام
محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده
است
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم
به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است
مثل انتهای خواسته های بی انتهای من
اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من ,
بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده
مردگانشان , قدم می زنند
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی !
من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که
بر سطح توده ای مدور
بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی
می چرخند
می دانم , روزی , به دليلی که هيچ ارتباطی به من
نخواهد داشت در حفره ای تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود
در زير سنگفرشهايی که خيلی زود , گذرگاه عابران بی
خيال خواهد شد
مدفون می شوم
انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است
و انگار نه انگار که رفتنی
اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس
ديگر
اين موضوع يک اتفاق ساده است
يک اتفاق ساده مسخره
برای اينکه تنوعی باشد برای گريز از تکرار قدم زدن های
بيهوده
و به گمانم کسی هم آن بالاهاست
که نظاره میکند مردن تدریجی ام را ...
از فراز آسمان لاجوردی دست نیافتنی
نمی دانم کدامین روی
نمی دانم کدامین بوی
نمی دانم کدامین سوی
مرا با شوق و بیتابی همراه خود می برد
و آن سان که من غرق در افکار بی رحم جدایی
زیر اشکهایم جان می سپردم
و تو آرام در بستر رویاهای من بی خیال از مردنم
آرام می راندی و با پلک فرو بسته تاب می خوردی
من در درون خود چیزی یافتم
چیزی که مرا خواند
چیزی که تو را راند
و مرا از آن خواب آشفته رهانید
نگاهم، صدایم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد
و از این ذهن بی تابم تو را برد
خودم را برد
تمام هستی ام را برد
آری هستی پوچی که می انگاشتم تمام وجودم بود
وجودی که تو فاتحش بودی
وجودی که تو عاشقش بودی
به یادت هست...!!!
آری بهترینم
در زمستانی که از سوز جدایی تمام زندگی یخ زد
صدایم مرد
نگاهم مرد
و من در بهاری نو شکفتم باز
یک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران
بار برای بوسیدن
قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار
بر قدمگاهت بوسه
میزنم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 9:9 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پاییز نگاه سردش را روی جاده میگذارد و من از مرز خستگی میرسم و تو اما هنوز منتظری دفتر خاطراتم روی دستهایت خاکستر میشود باد میوزد و تکه های خاطراتم را روی شاخه های پاییز میکشاند پاییز بی تاب تر از همیشه میگرید حالا من مانده ام با خاطراتی سوخته باد -پاییز - دلتنگی و تو
سلام امیدوارم که از وبلاگم خوشتون اومده باشه با نظرات گرمتون مرا در وبلاگ همراهی کنید قربان همگی هستی عمریست نموده ام مدارا به غمت ای دوست دلم خوش است حتی به غمت سرمایه هستی ام دلی بود و سری سر را به تو بخشیدم و دل را به غمت ............................. دلم یک پنجره آواز میخواست طلوع آسمانی باز میخواست برای لحظه های ناب چشمت دلم یک فرصت پرواز میخواست |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر دکلمه دانلود برنامه نرم افزار برای گوشی موبایل فیلتر شکن(همش کار میده) عکس |
| نویسندگان: |
|
هستی آرمان |
|
RSS
|