![]() |
![]() |
|
| اعتبار هر کس زندگانی اوست و عشق تنها سند آن است |
|
كاش هيچوقت عشقي متولد نميشد كه
احساسي بميرد
![]() مهربانا!
میدانم که تا تو راهی نیست.
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
اما نمیدانم
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
کمکم کن!
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
دستي نيست تا
نگاه خسته ام را نوازشي دهد.
اينجا ،باران نمي بارد...
فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند
دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!
نامردمان عشق نديده ،
خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم !
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم
تا نفسهايم تمام شود.
آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،
تا سَرَم ، فرياد کنند.
مي خواهم امشب ،
شاعر نو نويس کوچه ها شوم.
بوي غربت کوچه ها
امان بُريده است...!
![]() مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ...
دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را
عرضه کند ،
ولي
واژه ها باز هم غريبي مي کنند.
مي خواستم ،
کاغذي بيابم منت نگذارد ،
تنش را بدستانم بسپارد ،
تا نوازشش دهم ،
اما ، اعتمادي نيست...!
اين لحظه ها ي لعنتي ،
باز هم مرا عذاب مي دهند...
اين دقيقه هاي بي وفا ،
بي وجدانترين ِ عالم اند...!
دستي نيست تا
دستهاي خسته ام را
گرم کند...
نگاهي نيست ،
تا مرا اميد دهد...
نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم.
اينجا،
آخرين ايستگاه عاشقيست...!
![]() چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي
مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي
پرستش
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد
نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
انقدر برايت در زمين ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند !زيبا
چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي حوصله كن نازك من كه ديگر
باورم شده دوستم داري
![]() چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر
مرهم نمي خواهم همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل
عمرم...که جز مرگم نمي خواهم
![]() تا گرمه آغوشت شدم / چه زود فراموشت شدم
تقصير تو نبود خودم / باري روي دوشت شدم
كاشكي دلت بهم مي گفت / نقشه قلبم و داره
هر كی زد ورفت و شكست / يه روزيه جا كم مياره
موندن و سوختن و ساختن
همه يادگاره عشقه
انتقام از تو گرفت
كاره من نيست كاره عشق
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 9:0 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پاییز نگاه سردش را روی جاده میگذارد و من از مرز خستگی میرسم و تو اما هنوز منتظری دفتر خاطراتم روی دستهایت خاکستر میشود باد میوزد و تکه های خاطراتم را روی شاخه های پاییز میکشاند پاییز بی تاب تر از همیشه میگرید حالا من مانده ام با خاطراتی سوخته باد -پاییز - دلتنگی و تو
سلام امیدوارم که از وبلاگم خوشتون اومده باشه با نظرات گرمتون مرا در وبلاگ همراهی کنید قربان همگی هستی عمریست نموده ام مدارا به غمت ای دوست دلم خوش است حتی به غمت سرمایه هستی ام دلی بود و سری سر را به تو بخشیدم و دل را به غمت ............................. دلم یک پنجره آواز میخواست طلوع آسمانی باز میخواست برای لحظه های ناب چشمت دلم یک فرصت پرواز میخواست |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر دکلمه دانلود برنامه نرم افزار برای گوشی موبایل فیلتر شکن(همش کار میده) عکس |
| نویسندگان: |
|
هستی آرمان |
|
RSS
|