![]() |
![]() |
|
| اعتبار هر کس زندگانی اوست و عشق تنها سند آن است |
|
آيا نمي داني که هدف من تو هستي براي عشقم، زندگيم، بودنم قلبم بدون تو مي ميرد سعي کردم غرورم را زير پا بگذارم اما احساس کردم قلبم از درون مي لرزد اي کاش نمي دانستم چرا که نمي توانم اجازه دهم بروي به من بگو چرا؟ احساس کردم،قلبم گريه را آغاز کرده عزيزم هنگاميکه تو را با دختري ديگر ديدم اوه، چرا چرا مجبور بودي دروغ بگويي بخاطر اينکه احساس کردم مرگ اعتماد فرا رسيده چرا، اوه، چرا هنگاميکه که همچنان دوستت دارم وداع کردن بسيار سخت است چگونه مي تواني بگويي، چيز مهمي نبود چون تمام رويا هاي مرا بر باد دادي تنها يک شب تو را در بر گرفتم وقتيکه مي داني در بسترم آرميده بودي سعي کردم غرورم را زير پا بگذارم آيا بايد به آرامي اينجا را ترک کنم
يا ممکن است بگويي همه چيز مثل گذشته است هنگاميکه تو را ديدم هرگز فراموشت نخواهم کرد چرا،اوه، چرا
هنگاميکه که همچنان دوستت دارم وداع کردن بسيار سخت است
سکوت را دوست دارم بخاطرابهت بي پايانش... فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش.. فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پائيز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش کند حقيقت تلخي را که از او نور ميگيرد زندگي:ايده ال من است ومن آن را تقديس ميکنم به خاطر اينکه روزي هزار بار نابودش مي کنند اما هرگز نمي ميرد
بغض شعرم را شكست آواز تو بي بي دل كشته ي سرباز تو بر چكاد قاف مخمل پوش شعر حسرت سيمرغ من پرواز تو پيش درگاه تو چون ويران كده ست هر چه ميسازد ترانه ساز تو شب هميشه نقطه ي پايان روز هر شب آخر شب آغاز تو زير باران ها به بيداري گذشت من برهنه خرقه رو انداز تو زخمه ي سازم به دست تو خودي ست من ولي بيگا نه ام با ساز تو قفل هر در را كليدي محرم است من ولي نامحرم ام با راز تو هر كس از بازار تو شعري خريد من نبايد مي خريدم ناز تو.... نگو نامهربان بوديم و رفتيم نگو بار گران بوديم و رفتيم نگو اينها دليل محكمي نيست بگو با ديگران بوديم و رفتيم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 9:59 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پاییز نگاه سردش را روی جاده میگذارد و من از مرز خستگی میرسم و تو اما هنوز منتظری دفتر خاطراتم روی دستهایت خاکستر میشود باد میوزد و تکه های خاطراتم را روی شاخه های پاییز میکشاند پاییز بی تاب تر از همیشه میگرید حالا من مانده ام با خاطراتی سوخته باد -پاییز - دلتنگی و تو
سلام امیدوارم که از وبلاگم خوشتون اومده باشه با نظرات گرمتون مرا در وبلاگ همراهی کنید قربان همگی هستی عمریست نموده ام مدارا به غمت ای دوست دلم خوش است حتی به غمت سرمایه هستی ام دلی بود و سری سر را به تو بخشیدم و دل را به غمت ............................. دلم یک پنجره آواز میخواست طلوع آسمانی باز میخواست برای لحظه های ناب چشمت دلم یک فرصت پرواز میخواست |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر دکلمه دانلود برنامه نرم افزار برای گوشی موبایل فیلتر شکن(همش کار میده) عکس |
| نویسندگان: |
|
هستی آرمان |
|
RSS
|