تبليغاتX
دل شکسته هستی---عاشق اما تنها
اعتبار هر کس زندگانی اوست و عشق تنها سند آن است

 

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت

 مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش

قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است

 و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم

مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:26  توسط هستی | 

 

 

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

اما جاده عشق همراهي نمي كند

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

اما درياي عشق سرابي بيش نبود

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي

قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
 
 
 
می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است
 
اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم  
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 8:7  توسط هستی | 

 

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست..
 
جشن تو شروع زیبای تموم شادیاست..
 
جشن تو طلوع یک روزه مقدسه برام..
 
وقت شکر گذاریه بسوی درگاه خداست
 
 
 
 
سلام به دوستای گلم من یه چندروزی نیستم کامپیوترم دچار مشکل شده
 
راستی امروز تولد خودم و داداشمه
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:15  توسط هستی | 

 

شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد


باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد


غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر


با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد


خاك كم آب شده مثل كويري تشنه


شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد


سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد


باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

 

 

خدایا! مرا از خود مران ، مرا به خودم وا مگذار.
خدایا! دلم تنگ است برای هم صحبتی با تو. مرا در خودم غرق مکن. نگذار که در مرداب خود پرستی ام دست و پا زنم.
خدایا! لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگیر. خدایا! طعم عبادت خالصانه ات را بر من بچشان و بر من نور رحمتت را بیفشان.
خدایا! قلبی ده که جز یادت هیچ چیزخشنودش نکند. خدایا! سری ده که جز فکر تو در آن نباشد. خدایا! دستی ده که جز فرمان تو نبرد. خدایا! پایی ده که جز به راه تو نرود. خدایا! زبانی ده که جز کلام تو هیچ نگوید. چشمی ده که جز بزرگیت هیچ نبیند. گوشی ده که جز سخن تو هیچ به جان نگوید.
خدایا! بر من لطفت را بباران. خدایا! اگر گناهان من به اندازه ریگ بیابان باشد ولی لطف و رحمت تو بیشتر از گناهان من است. می دانم که مرا بارها و بارها بخشوده ایی و من بارها و بارها توبه ی خود شکسته ام. اما چه کنم که من بنده ی خطاکارم و تو خدای خطاپوش. چه کنم که اگر خدایم نبودی هرگز خطا نمی کردم که چون تویی مهربان، در تمام عالم نیست که از من درگذرد.
خدایا! مرا به حال خود مگذار. مرا در این نیستیم تنها نگذار. بگذار که هستی ام را در تو پیدا کنم. بگذار که این وجود فانی ام را به وجود پاینده تو زنده نگه دارم.
خدایا! مرا از مرحمتت محروم مگردان. مرا با تمام بدی هایم ببخشای و مرا از وجود پر مهرت محروم نکن.
خدایا! تو می دانی که من محتاج توام می دانی که جز تو کسی را ندارم می دانی که هر لحظه به تو نیازمندم، پس دستم را بگیر و یاریم ده که تو را فرمان بردار باشم و تو را به شایستگی بندگی کنم. و هیج وقت هیج وقت تو را از یاد نبرم.

« لطف خدا بیشتر از جرم ماست.»

 

 

 

نمی دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامین بام گشوده در
غبار نشسته که واژه ها برای یاری ام راه را گم کرده اند
تنها میدانم در این گم گشتگی باید از تو بنویسم.
عزیز ترینم! قلبم را فرش زیر پایت می کنم و نور چشمانم
را فانوس دریای مهربانیت. دوست گمگشته و سنگ صبور
 


 

روزهای تنهاییم .
تمام شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم و مینا را
با گلابی از اشک چشمانم نثار قدم های بهاری تو میکنم
و همراه دعای خیرم بدرقه ی راهی که در پیش گرفته ای
اما نمی توانم به روزهایی که هنوز زمانه لحظه های با تو
بودن را شکار نکرده بود نیندیشم و به روزهایی که روی
نیمکتهای سنگی خاطره چراغی از مهربانی می افروختیم
و خاطره های خوش را با هم بودن را در آلبوم خیال خویش
حک می کردیم. ولی با همه ی اندوه فاصله گرفتن از تو
بسیار خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی......
......

 

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:6  توسط هستی | 

اینک برایم اشک بریز - اینک زمان برای جسارت تنگ است - شانه هایت را

 

لمس نکرده ربودند و نهایت تمام حرف هایمان شد ... افسوس - چقدر غریبه

 

شده ایم - اینک فقط من و تو هستیم - تنهای تنهای تنها

 

 

مرگ من نزدیک است

باور کن

لحظه ی سخت نبودن

بسیار

نزدیک است

باور کن

دیگر از پنجره ی بسته ی شهر

هیچ کس

شعر زیبای زمان را

نتوان ریخت برون

دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری

مشت ها بود نشان خروار

و نهایت شبهی بود که من می دیدم

عینکی باید داشت

عینکی تا ابدیت

تا عقل

و نه دل

و دل از باغچه باید به برون کرد سریع

که مبادا اندکی جهل کند یک احساس

من

سپیدار بلندی بودم

سایه ام

برگ و تمام هستی ام

مال کسی بود روزی

من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او

باز مرا خوب ندید

حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم

چند تکه که به دیده زشت است

ارزان است

در عمل این ها نیست

من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم

مدیونم

و زمانی که جهان در گرو مشت من است

می خندم

و بلند خواهم گفت

این فقط

ذره ای از

شعله ی چند تکه ی چوب زشت است

من

سپیدار بلندی بودم ...

حال تنها شعله و آتش و دردم

همین 

 

شاید بتوانم در وادی عشق کلبه ای رنگین تر از رنگ بال پروانه ها بسازم پنجره اش را باز کنم

تا بشود

مامن امنی برای پروانه های عاشق شمع وجود را بر طاقچه ءمهر روشن کنم تا پروانه راز

عاشق شدنش را برایم بگوید ومن بی ریای بی ریا در سوز دل او اشک حسرت بریزم دل را

مفروش کنم با فرش عاطفه

و دیوانگان بی مهر را در آن مهر و یک رنگی بیاموزم اما نه ...

می خواهم به غول تنهایی بگویم که دیگر در مدار زندگی کسی را ندارم که از عشق به پروانه

بگویم یا کسی را ندارم که از عشق و بودن برایش درد دلی بگویم می خواهم مقابل پنجره خزه

ای بکارم تا ظالمانه پروانه ها را برایم شکار کند برکه ای بسازم ودر آن مرغابیان بی مهری

پرورش دهم می خواهم نهال بی توجهی را از نو بکارم و آن را با نا امیدی ابیاری کنم می

خواهم از کینه برای پروانه ها سخن بگویم و به آنها بگویم که از شما بیزارم از شما که عاشقید

شما که عشق را حتی به قیمت بالهایتان انتخاب کردید ولی من عشق و معشوق امید و مهر و

زندگی را با هم از دست داده ام ..

 

به سرخی دستان تو در زمستان


و به زیبایی معصومیت غریبانه ات در انتظار

اشکهای تو همیشه مخفیانه ریخته می شود


و خنده های من اشکارا سروده می شود

شاید معنی زندگی را دیر فهمیده ای و می گریی


و من بیرحمی آن را زود فهمیده ام و می خندم


راز خنده های من به درد هایم است


درد های من گناه گریه های توست

 


 

در جستجوی تو...............

در جستجوی تو

گشتم شبانه روز

در انحنای فکر

در گنبدی گلین

در وهم یک نیاز

لای سکوت شب

در باوری ز دور


در گردوخاک گور


غافل از اینکه تو


در باد صبحگاه


در آب چشمه سار


در یک شعاع نور از روزنی ز خاک


زیر سکوت سنگ


همراه یک نگاه


هر جا و هر کجا


تو با منی و من در جستجوی تو...

 

 

 


 



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:48  توسط هستی | 

من سراغ دريچه اي مي روم که روبه افقي سبز گشوده مي شود

به پيشواز کبوتري سرخ که از خاکسترش گل مي رويد

من از سمت ستاره ها به پيشواز مردي خواهم رفت

که با تمام ابعاد کج و معوج خيالش ، قابل پرستش است

و عاقبت به انتظار کسي خواهم ماند که با سکوتش سخن مي گويد

من کسي هستم که با خود ققنوس سوقات مي برد

و تنها آرزويش اين است که باورش کنند

و در پايان قصه ...

پشت تمام اين دريچه هاي خيس ،

يک افق به سمت پنجره تنهايي من سبز مي شود ...

وقتي که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .

من ثبت خواهم شد در تاريخ:

زني از جنس باران ...

خيس خيس ...

به ا نتظار مردي بود دستفروش...

که در خيابان تلخ تنهايي ، کبوتر سرخ مي فروخت .

من

ثبت خواهم شد ،

 

حکایت غریبیست

ای تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر

ای تو از خاصیت عاطفه پیغام آور

همدم دور به من مثل تن من نزدیک

صاحب قصه ی میلاد و هنوز و آخر

رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

با چه ترسی بی تو دور از چشم تو می زیستم

من حریف جذبه ی چشم تو هرگز نیستم

رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی

پشت این پنجره ی خالی قابم نکنه

دارم از فکر رسیدن به تو آباد می شم

تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه

رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

ای مراقب چراغ نفس من در باد

نفست به شعر من جرأت عریانی داد

بال پرواز من در به در عاشق باش

چون که در من کسی از اوج پریدن افتاد

رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:12  توسط هستی | 

وخداوند مهربان

 

دستان مرا كه خويش را گم كرده بودم در دستانش گرفت

 

و من

 

به اندازه ي تمام ابديت احساس امنيت كردم

 

دستانش بوي گل ياس بوي مر يم بوي نوازش مي داد

 

و آنگاه بود كه خداوند خوب مرا به ميهماني همه ي عشق ها دعوت نمود

 

و من

 

عاشق شدم...

 

 

قسم به مهتاب كه عكس رخ اوست...

 

عزيز دل.....

 

گفتم كه هيچگاه اشكهايم را نمي بيني مگر .....

 

در شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ.....

 

خودت برايم خواندي...نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك ترين

 

چيزها كه بزرگ جلوه ميكند اشك در چشمانت

 

جاري شود اشك براي شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ

 

است...

 

و امروز من در بزم بودن با تو اشك ريختم تا چشمانم نا تمام نماند وكوير

 

تنم پر شد از بوي عطر تو...

 

هق هقي نشنيدي آرام گريه كردم همچون شمع....

 

 

کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه  او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما 

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد

 

 

دلم می سوزه واسه نامه هایی که هیچ وقت پست نشدند و رو طاقچه اتاق

 

،مثل همیشه توی تب انتظار سوختند.......

راستی چه کسی می دونه فردا فرصتی برای جبران نامهربونی ها و

 

غفلت های امروز پیدا می کنه...؟؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 10:56  توسط هستی | 

اشكهايم

  نگاه هايم

  حرفهايم

  و سكوتم

  نه

  هيچ يك اثري نداشت

  همه بي اثر بود

  مي رود

  بدون نگاهي

  و من فكر مي كنم

  و به ياد مي آورم

  روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش "

  نگاهي مي كنم

  من هستم

  اما او............

مي نشينم

در كور سوي كوچه ي تنهايي

روزها به صبر

شب ها به انتظار

گذر زمان

گذر عمر

گفتند چون مي گذرد غمي نيست

گذشت

اما با غم

گفتند اين نيز بگذرد

گذشت

اما سخت

حال چه كنم

به چه شوقي

به چه اميدي

گذرعمر را تماشا كنم

در انتهاي كوچه ي تنهايي

 

 

 

 

حرف آخر:

 

خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم

 

که ....خیالت آمد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 9:50  توسط هستی | 

به فراموشي ام مسپار تا طلوع

 

 

دوباره لبخند

 

 

می پرسی تو را دوست دارم؟

 

 

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

 

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

 

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه

 

 

و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

 

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

 

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

 

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

 

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به

 

 

زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو

 

 

نمی گوید ؟

 

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می

 

 

کند ؟

 

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش

 

 

است

 

ای بی وفا

 

 

 

آرزویم اینست :

 

نتراود اشک در چشمان تو هرگز

 

مگر از شوق زیاد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه هر روز

 

هر لحظه

 

تو عاشق باشی

 

عاشق آنکه تو را می خواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

و تو را دوست بدارد

 

به همان اندازه

 

که دلت می خواهد

 

 

 

دلم فقط تو رو میخواد

 

 

هر کسي سهم خودش را طلبيد

 

سهم هر کس که رسيد

 

داغ تر از دل ما بود

 

ولي نوبت من که رسيد

 

سهم من يخ زده بود!

 

سهم من چيست مگر؟

 

يک پاسخ

 

پاسخ يک حسرت!

 

سهم من کوچک بود

 

قد انگشتانم

 

عمق آن وسعت داشت

 

وسعتي تا ته دلتنگيها

 

شايد از وسعت آن بود

 

که بي پاسخ ماند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 10:0  توسط هستی | 

 

تقدیم به همه اونایی که با بهونه به عشقش زندن

 

مقصر نبودی

 
مقصر نبودی
 
 
عاشقی یاد گرفتنی نیست
 
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
 
عاشق که بودی
 
دستِ کم
 
تَشَری که با نگاهت می زدی
 
دل آدم را پاره نمی کرد
 
مهم نیست
 
من که برای معامله نیامده ام
 
اصل مهم این است
 
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
 
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
 
نوشتن
 
فقط بهانه ای است که با تو باشم
 
اگر چه
 
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند...
 
 
 
 
 
 
 

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من

 

 

نيست

 

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ

 

 

دليلی , و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام

 

درون دست های من , سيب سرخ گاز زده ايست که

 

 

نمی دانم چطور به دست من رسيده است

 

و من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف

 

 

خویش گوش سپرده ام

 

محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده

 

 

است

 

و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم

 

 

به وسعت ندانسته هايم

 

و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است

 

 

مثل انتهای خواسته های بی انتهای من

 

 

اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من ,

 

بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده

 

 

مردگانشان , قدم می زنند

 

و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب

 

 

زمزمه می کنند : چه هوای خوبی !

 

من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که

 

 

بر سطح توده ای مدور

 

بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی

 

 

می چرخند

 

می دانم , روزی , به دليلی که هيچ ارتباطی به من

 

 

نخواهد داشت

در حفره ای تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود

 

در زير سنگفرشهايی که خيلی زود , گذرگاه عابران بی

 

 

خيال خواهد شد

 

مدفون می شوم

 

انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است

 

و انگار نه انگار که رفتنی

 

اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس

 

 

ديگر

 

اين موضوع يک اتفاق ساده است

 

يک اتفاق ساده مسخره

 

برای اينکه تنوعی باشد برای گريز از تکرار قدم زدن های

 

 

بيهوده

 

و به گمانم کسی هم آن بالاهاست

 

که نظاره میکند مردن تدریجی ام را ...

 

از فراز آسمان لاجوردی دست نیافتنی

 

 

 

 

 

 

نمی دانم کدامین روی

 

نمی دانم کدامین بوی

 

نمی دانم کدامین سوی

 

مرا با شوق و بیتابی همراه خود می برد

 

و آن سان که من غرق در افکار بی رحم جدایی

 

زیر اشکهایم جان می سپردم

 

و تو آرام در بستر رویاهای من بی خیال از مردنم

 

آرام می راندی و با پلک فرو بسته تاب می خوردی

 

من در درون خود چیزی یافتم

 

چیزی که مرا خواند

 

چیزی که تو را راند

 

و مرا از آن خواب آشفته رهانید

 

نگاهم، صدایم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد

 

و از این ذهن بی تابم تو را برد

 

خودم را برد

 

تمام هستی ام را برد

 

آری هستی پوچی که می انگاشتم تمام وجودم بود

 

 

وجودی که تو فاتحش بودی

 

وجودی که تو عاشقش بودی

 

به یادت هست...!!!

 

آری بهترینم

 

در زمستانی که از سوز جدایی تمام زندگی یخ زد

 

صدایم مرد

 

نگاهم مرد

 

و من در بهاری نو شکفتم باز

 

 

نفس بریده

 

 

 
یک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران
 
 
 
بار برای بوسیدن
 
 
قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار
 
 
بر قدمگاهت بوسه
 
 
میزنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 9:9  توسط هستی | 
 
 
كاش هيچوقت عشقي متولد نميشد كه
 
احساسي بميرد
 
 
 
مهربانا!
 
میدانم که تا تو راهی نیست.
 
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
 
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
 
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
 
اما نمیدانم  
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟ 
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
 
کمکم کن!
 
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
 
                                 تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!

 

 
دستي نيست تا

 

نگاه خسته ام را نوازشي دهد.

 

اينجا ،باران نمي بارد...

 

فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند

 

دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!

 

نامردمان عشق نديده ،

 

خنجر کشيده اند بر تن برهنه   و بي هويتم !

 

دلم مي خواهد آنقدر بنويسم

 

تا نفسهايم تمام شود.

 

آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،
 
تا سَرَم   ، فرياد کنند.
 
مي خواهم امشب ،
 
شاعر نو نويس کوچه ها شوم.
 
بوي غربت کوچه ها

 

امان بُريده است...!
 
 
 
 
 
مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ...

 

دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را

 

عرضه کند ،
 
ولي

 

واژه ها باز هم غريبي مي کنند.
 
مي خواستم ،

 

کاغذي بيابم منت نگذارد ،

 

تنش را بدستانم بسپارد ،

 

تا نوازشش دهم ،

 

اما ، اعتمادي نيست...!

 

اين لحظه ها ي لعنتي ،
باز هم مرا عذاب مي دهند...

 

اين دقيقه هاي بي وفا ،

 

بي وجدانترين ِ عالم اند...!
 
دستي نيست تا
 
دستهاي خسته ام را

 

گرم کند...

 

نگاهي نيست ،
 
تا مرا اميد دهد...

 

نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم.

 

اينجا،
آخرين ايستگاه عاشقيست...!
 
 
 
 
 
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
 
 دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم
 
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي
 
مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي
 
پرستش
 
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد
 
 نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
 
 
 
انقدر برايت در زمين ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند !زيبا
 
چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
 
 ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي حوصله كن نازك من كه ديگر
 
باورم شده دوستم داري 
 
 
 
 
چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر
 
مرهم نمي خواهم همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل
 
عمرم...که جز مرگم نمي خواهم
 
 
 
 
 
تا گرمه آغوشت شدم / چه زود فراموشت شدم
 
تقصير تو نبود خودم / باري روي دوشت شدم
 
كاشكي دلت بهم مي گفت / نقشه قلبم و داره
 
هر كی زد ورفت و شكست / يه روزيه جا كم مياره
 
موندن و سوختن و ساختن
 
همه يادگاره عشقه
 
انتقام از تو گرفت
 
كاره من نيست كاره عشق
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 9:0  توسط هستی | 
  من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
 

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها
 
همه جا در پی تو می گردم...
 
 
 
 
 
 
  
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
 
تو نمی فهمی اندوه مرا
 
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
 
شدم از مستی چشمان تو مست
 
شده ام سنگ پرست
 
مرگ بر آنکس دلش را به دل سنگ تو بست
 
تو نمی فهمی اندوه مرا ...
 
 
 
 
وقتي دلم به درد مي ايد و كسي نيست به حرفهايم گوش كند وقتي تمام
 
غمهاي عالم در دلم نشسته است وقتي احساس ميكنم دردمندترين انسان
 
عالمم وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند و كسي حرمت اشكهاي
 
نيمه شبم را حفظ نمي كند وقتي تمام عالم را قفس ميبينم بي اختيار از كنار
 
آنهايي كه دوستشان دارم بي تفاوت ميگذرم...
 
 
 
 
 

کاش آن روز که تقديم تو شد همه ي هستي من 
 

مي سپردم که مواظب باشي جنس اين جام بلور است

 

 لبريز از عشق و غرور گر بازيچه شود        

 مي شکند... مي شکند ...مي شکند... مي شکند 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:9  توسط هستی | 
                                                      
                                     خاطره
 
 
 
                                                   
 
 
 
                                     
 
همه دنيا ...ديوار بود
 
 
ديوارهاي سنگي
 
 
ديوارهاي بلند دلتنگي
 
و تو را ...ديدم
 
و هزار پنچره بر روي من گشوده شد
 
هر پنچره هزار فصل بود
 
که مرا با آن سوي ديوار آشتي مي داد
 
هر پنچره هزار خاطره بود
 
که مرا با خودم آشتي مي داد
 
تو رفتي، و تمام دنيا دوباره ديوار شد
 
اين بار ، خسته...در اين سوي ديوار نشسته
 
ولي با بغض هزار خاطره
 
از آن سوي ديوار
 
 
                      
                    
 
 
اگرمي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،هيچ گاه نگاهت نمي کردم

اگر مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،هيچ گاه به دستت نمي آوردم

اگر مي دانستم جدايي به اين حد تلخ است،هيچ گاه دل به دوستي نمي بستم

اگر مي دانستم جدايي براي عشق است ،هيچ گاه عاشق نمي شدم

اگر مي دانستم سرانجام عاشقي چنين است هيچ گاه آغاز نمي کردم
 
 
 
 
می خوام تو دریای چشات تا جون دارم شنا کنم
 
می خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم
 
 
 
 
جاده ايست در نگاهم از دوست داشتن و زياديست در سکوتم از عشق
 
ورزيدن

اما نه نگاهم را خواندی و نه سکوتم را...
 
 
 
خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند
 
 
دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا
 
 
در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان
 
معصومي  باشد .
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:19  توسط هستی | 
                                 انتظار
 
  تازه از راه رسیده بودم
پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم
پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم
آسمان صاف و بی نهایت بود
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
جاده ها پر از حس همیشگی
و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم
در امتداد جاده گام بر می داشتم
طنین گامهای سنگینم
دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد
اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد
باید می رفتم
به پایان این همه انتظار می رسیدم...
تازه از راه رسیده ام
با کوله باری از عشق...
به دور دست ها می نگرم...
هنوز هم باید رفت...
 
 

دیوانه ات گشتم ٬ تو عاشق نبودی خیلی دیر فهمیده بودم.

چشم هایت پی دیگری بود ومن این را نفهمیده بودم.

درتمام لحظه هایم هیچ کس تنهائیم را حس نکرد

آسمان غم گرفت

هیچ کس برکه طوفانی ام را حس نکرد.

آنکه سامان غزلهایم از اوست

بی سرو سامانیم را حس نکرد

 
 
 

در زلال شب 

شب هایم بارانی است .....

روزهایم میگذرد ...

من باران اشك می خواهم ...

آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال کنم

 
 
 
 رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم
 
قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم  
 
عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما
 
دختر عشق نجيب است بيا برگرديم
 
 
كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند
 
روستا مامن سيب است بيا برگرديم
 
 
چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر
جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم
 
 
 
 
من رهگذارِ خستۀ دشت جنونم
 
من مرغک بشکسته پر در خاک و خونم
 
افسانه ساز شهر تنهایی منم من
 
افتاده در گرداب رسوایی منم من
 
گفتم ولی باور نکردی
 
گفتم ولی باور نکردی
 
 
دیگر زمن جز نقش دیواری نمانده
 
گل نیستم از من به جز خاری نمانده
 
گفتم رها کن این دل دیوانه ام را
 
بشکن به سنگ نیستی پیمانه ام را
 
گفتم ولی باور نکردی
 
گفتم ولی باور نکردی

 
 
 

پايان همه چيز  

 

پايان همه چيز در وجود من است ناگهان شيشه هاي بزرگ پنجره دلم مي شكند.

 

 ناگهان رنگ همه چيز سياه و سياه تر مي شود

 

ا تاق لباس شب مي پوشد و باران آهنگ جدايي مي نوازد..

 

  چه آهنگ غم انگيزي     

 

 

 و من از مرگ نمي ترسم    

 

  صداي آخرين نفسهاي من به گوش نمي رسد

 

و هيچ كس نمي شنود

 

در فضا معلق مي مانم

  

   در آن لحظه بگو به آن عابر خسته

 

كه در پايدارترين شادي ها غمي نهفته است

 

و در پاكترين اعمال ، قطره اي از ناپاكي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 8:32  توسط هستی | 

آيا نمي داني که هدف من تو هستي

براي عشقم، زندگيم، بودنم

قلبم بدون تو مي ميرد

سعي کردم غرورم را زير پا بگذارم

اما احساس کردم قلبم از درون مي لرزد

اي کاش نمي دانستم

چرا که نمي توانم اجازه دهم بروي

به من بگو

چرا؟
چرا هنگاميکه به چشمانت نگريستم

احساس کردم،قلبم گريه را آغاز کرده

عزيزم

هنگاميکه تو را با دختري ديگر ديدم

اوه، چرا

چرا مجبور بودي دروغ بگويي

بخاطر اينکه احساس کردم مرگ اعتماد فرا رسيده

چرا، اوه، چرا

هنگاميکه که همچنان دوستت دارم

وداع کردن بسيار سخت است

چگونه مي تواني بگويي، چيز مهمي نبود

چون تمام رويا هاي مرا بر باد دادي

تنها يک شب تو را در بر گرفتم

وقتيکه مي داني در بسترم آرميده بودي

سعي کردم غرورم را زير پا بگذارم

آيا بايد به آرامي اينجا را ترک کنم

 

يا ممکن است بگويي همه چيز مثل گذشته است

هنگاميکه تو را ديدم

هرگز فراموشت نخواهم کرد

چرا،اوه، چرا

 

هنگاميکه که همچنان دوستت دارم

وداع کردن بسيار سخت است

 

بی تو هیچم 

 

سکوت را دوست دارم بخاطرابهت  بي پايانش... فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش.. فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پائيز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش کند حقيقت تلخي را که از او نور ميگيرد زندگي:ايده ال من است ومن آن را تقديس ميکنم به خاطر اينکه روزي هزار بار نابودش مي کنند اما هرگز نمي ميرد

                                                       

 

بغض شعرم را شكست آواز تو

بي بي دل كشته ي سرباز تو

بر چكاد قاف مخمل پوش شعر

حسرت سيمرغ من پرواز تو


پيش درگاه تو چون ويران كده ست

هر چه ميسازد ترانه ساز تو

شب هميشه نقطه ي پايان روز

هر شب آخر شب آغاز تو

زير باران ها به بيداري گذشت

من برهنه خرقه رو انداز تو

زخمه ي سازم به دست تو خودي ست

من ولي بيگا نه ام با ساز تو

قفل هر در را كليدي محرم است

من ولي نامحرم ام با راز تو

هر كس از بازار تو شعري خريد

من نبايد مي خريدم ناز تو....

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 9:59  توسط هستی | 

عمر من موجی بود که بر روی صخره غم شکست

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من در انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

 

 

یک جفت اشک محکوم به اعدام

تنها به جرم بغضی

او اشک خویش را قربانی دلش کرد

 

شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب

من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:21  توسط هستی | 

گفت بروم تا شاید قدری آرام گیرم

گفت بروم تا شاید قدری حال و هوای دلم صاف شود

گفت بروم ..

بروم به سوی دریا...به سوی مادر آرامش ..

تا شاید با بزرگیش با اندک موجش قدری از دلتنگیم را بشوید و با خود ببرد

تا مگر شاید طوفان چشمانم برای دقایقی بند آید

تا مگر لحظه ای گوش زمان از نوای هق هق من باز شود...

گفت بروم تا مگر شاید دریا صدای نازنینت را به گوشم برساند

اما نه..دریا صدای او را برایم نیاورد هر چه انتظار کشیدم پوچ و بیهوده بود..

نه دریا نه ساحل دریا...و نه هیچ چیز دیگر

نمی تواند باعث آرامش من باشد الا...

نه هیچ بگذار جمله ا م ناتمام بماند...

می گذارم آسوده باشی شاید دگر دل تو نمی خواد اسم زیبایت خطی خطی های دل نازنین را

زینت ببخشد .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 13:29  توسط هستی | 

 

به خاطر تو

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند 

 گرگ هائي که لباس پدري مي پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند 

 عشقها را همه با دور کمر ميسنجند

خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد 

 عشقهائي که سر پيچ خيابان برسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 16:32  توسط هستی | 

به خاطر تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 16:10  توسط هستی | 

اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟

 

مسافر

....
 
سفر تو امروز
 
خبر از جنس فراموشي داشت
 
ودلت
 
به هواي خبر وصل جديد
 
رو به دروازه ي تنهايي داشت
 
سفرت خوش باشد
 
كه تو تنهايي و ما تنها تر
 
و دلت گرم
 
به اندازه ي عشقي كه هنوز
 
زير قلبم نفس لحظه شماري دارد
 
لحظه هايي كه براي من وتو
 
همچو باران نمناك
 
بر سر مدرسه ها جاري بود
 
گرچه اين حرف و سخن تعطيل است
 
من فقط ياد دوران كردم
 
قصد تكرار غلط نيست
 
هدف خاطره است
 
معجزه بي معني است
 
هر چه انجام شود تقدير است
 
ديگر اينجا قلم از دست تو در دفتر من جاري نيست
 
از من خسته دگر تاب و تب ياري نيست
 
اين جگر سوخته را
 
قدرت همپايي نيست
 
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
 
كه در اين كوچه دگر
 
دختر تنهايي نيست
 
كه ميان من و تنهايي من
 
و خيال تو ز تنها يي ها
 
فاصله بسيار است
 
سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت
 
كه سحر منتظر
 
بارش پاييزي نيست 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:54  توسط هستی | 

روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند

 

عروسك نيستم شب زده مغرورم و ماه از من مي ترسد.در نگاه شيشه
 
اي جام.مستي سياهم و زمين برايم بي جاذبه است.ستاره بي نامم و ابر
 
دوست داشتني برادر من است نمي شود تكرار كرد درخشش مردمك
 
چشمم را هستم و نيستم. ثانيه هاي صبور از دوريم بي تابند لحظه مي
 
شوم بازيچه تحقير دستهاي شما اما عروسك نيستم!!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 13:19  توسط هستی | 
 
بندگیمو با خدا هر روز تازه میکنم
درد دلو با اون که محرم رازه میکنم
 
چقدر سخته جدايي منم دارم خدايي
 
تو كه نبودي گريه دمسازم بود
وقتي بودي خوبيت آغوش بازم بود
چقدر خونه تاريك و بيصدا بود
دريچه پهن قلبم باريك و بي‌ندا بود
راستي قناريهام ديگه نميخونن
برام توي كوچيكترين قفس
خودشونو زندوني كردن برام
چون تو نبودي حاليه
يكي پيدا نميشه همدل من شه
توي اين راه مهيب همسفرم شه
ميدونستي باغچه ديگه گل نميداد
حياطشم بي تو صفايي نميداد
بار اولم بودش كه ناله و زاري زدم
به كسي حرفي نگفتم تموم حرفام نگفته‌اس
از سكوت كردنش مردم تموم حرفامو خوردم
خيلي سخته كه دست من لمس نكنه دست تو
رو دست و پام سست و فلج شه واسه تو
چون تو نبودي
 حاليته
آدماي خوب و بد ديگه يكي شدن برام
آب و رنگشونم ديگه يكي شد برام
آب و رنگشونم ديگه بي رنگ شد برام
در بهار تابش خورشيد ملايم ديگه سوزان برام
برا من ميون پاييز و بهار فرقي نداره
ميدونم تو خواب كه بهار روي ماه ‌تو بياره
اي خدا اي خدا از تو ميخوام اسير و مجنونش شم
ديگه از بيهوده دويدن خسته شدم
ديگه از بيهوده پريدنم خسته شدم
ميدوني چون تو نبودي
 حاليته
خيلي بي انصافم كه بارون رحمت خدا
 خسته شدم
خيلي بي انصافم كه كاراو حكمت خدا
خسته شدم
برا من خونه بدونه تو قفس شده
برا من زندگي بي نفس شده
مثل اون پرنده كه ديوونه شده
مثل اون موجود منگي كه بدونه لونه شده
 
تو ميخواي منو ويرون بكني
تو ميخواي مثل يه شير منو زخمي بكني
تو ميخواي پرنده رو از تو آشيونه‌اش بيرون بكني
من ميگم تو ميخواي با من اينجور بكني
تو ميگي نه من ميگم چون تو نبودي
 حاليته
برا من ديگه شبا ستاره‌اي ديده نميشه
برا من ديگه تو قلب جوونه عشق روييده نميشه
ميدونستي كه ديگه دنيا برام تيره و تاره
ميدونستي كه ديگه مردن برام دين و راهه
ديگه عاقل نميشم ديگه بالغ نميشم
ديگه از حرفاي تو سير نميشم
اينو بدون اگه خدا تمام دنيارم بده جايي نيست
اينو بدون اگه خدا تموم كاراهم بكنه ديگه راهي نيست
اينو بدون اگه خدا بهشتشم به من بده صفايي نيست
اينو بدون چون تو نبودي
حاليته
من ديگه مثل قديم منتظر عيد نوروز نبودم
اينو بدون مثل قديم منتظر عمو نوروز نبودم
اي بي زبون تو رو بايد توي رويا ببينم
تو رو بايد تو خواب و خيالم ببينم
كي ميگه بايد يه سراب توي راه عشقم ببينم
يا كه بايد يه عذاب توي وجدان ببینم
ميدوني عشق تو كورم كرد
عاقبت پيرم كرد در آخر از زندگي سيرم كرد
چرا كه تو نيستي يه خيالي واسه من
توي اين بازي هستي تو محالي
يكي پيدا نميشه همدل من شه
توي اين راه مهيب
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:6  توسط هستی | 
 تنها از تو می خواستم با من صحبت کني
ولي تو به آساني قلبم را تسخير کردي
و عشق را مي شناسم، هنگاميکه مي بينمش
اما زماني که نزديم من هستي،آن...
احساسي است که خوشايند است                          

حسي پاک، درونم دارم
و تمام چيزي که مي دانم اينست که تو را احساس مي کنم
بسيار زياد،بسيار زياد
عزيزم، تنها کاري که مي کنم ، فکر کردن است
راجع به تو، شب و روز تو را احساس مي کنم
بسيار زياد،بسيار زياد
عزيزم، هرگز اجازه نمي دهم بروي، چرا که ...
 
اين قلب من است که در دست گرفته اي
گرفتار طلسمي هستم که نمي توانم از آن رهايي يافتم
اما عزيزم، مي خواهم بدانم آيا تو نيز احساس اش مي کني
تنها نوعي کلاسيک از عشق ورزيدن
آيا ممکن است اينگونه احساس کنم
هنگاميکه به چشمانت مي نگرم، ارتباط واقعي برقرار مي شود
هنگاميکه محبت ات را نشانم مي دهي
فراتر از آن است که فهميده بودم
 
 
 
نميدانم از كجاي اين دل زخمي بگويم
از اين دلي كه گناهش كودك بودنش است .
بي كينه بودنش و بهانه گيري هاي رسوا گرش
از احساسي بگويم كه روزي شيشه بود اما امروز سنگ شده
از رويايي بگويم كه حقیقت فاصله آن بود
يا از صدايي بگويم كه به جرم عشق بايد حبس ابد بكشد.
از رندي عقلم بگويم كه شيشه را سنگ كرد
 يا از سادگي احساسي بگويم كه زخم خورده
هزاران حرف  شده هزاران حرف از نگاه 
 غریبه های عاشقی نما 
نمي دانم ...
اما امروز سوگند ياد مي كنم كه مثل آنها  نشوم .
 
                                              
     به یادم باش                                                 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 12:55  توسط هستی | 
بعد از این بر کودک دل سختگیری میکنم

 

دل من باز گريست
 قلب من باز ترک خورد و شکست
 باز هنگام سفر بود
 و من از چشمانت ميخواندم
 که به آسانی از اين شهر سفر خواهی کرد
 و از اين عشق گذر خواهی کرد 

 

 

بگذاريد فراموش كنم

آن شب سرد زمستاني را
كه مرا بيوه ديدار تو ساخت
بگذاريد فراموش كنم
حسرت لحظه آغوش تورا
عطش عشق فراموش تو را
بگذاريد فراموش كنم
ساحره مردي را
كه مرا مست نگاه خود كرد
و به آتش زدو ويرانم كرد
بگذاريد فراموش كنم
من هنوزم با درد
در غم و سوز و گداز
حسرت و آهي سرد
منتظر مي مانم
بگذاريد فراموش كنم
دختري دل بست و به اميدش نرسيد
او ندانست كه عشق
صحنه بازي بود
او ندانست كه بازيگر بود
قصه پايان ميخواست
 
 
 
 

روزگار بی مروت لحظه ای شـــادم نـــکرد درقــفـــس جــان دادم و صیـــاد آزادم نکـــرد آرزوی مــــرگ کـــردم مـــرگ هــم یــــادم نـــکــــرد دلم برای گذشته هایم تنگ شده چه بنویسم غروب را دوست دارم چون همانند غم است غم را دوست دارم چون همیشه با من است

 

 

دلم واست تنگ شده

 

درد و نفرين بر همه بيوفايان .......آنان كه سر سوزني بويي از احساس و درك مهربانيها نبرده اند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 9:50  توسط هستی | 

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را

 پندهاي عقل دور انديش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

 اين دل درد اشنا ديوانه است

ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

از عذاب ديدنم ازاد باش

گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي

 آرزو دارم ولي عاشق شوي

ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را

تلخي برخورد هاي سرد را....

 


 

من نمی دانستم!

وقت جان کندن من بود نمی دانستم    تیغ در گردن من بود نمی دانستم

آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد    آخرین شیون بود نمی دانستم

تا   نمردم    بگذارید    که    فریاد    کنم    دوست هم دشمن من بود نمی دانستم

از همان خنده که معنای عطوفت می داد    نیتش کشتن من بود نمی دانستم      

آنچه    من    عاطفه    پنداشتمش    آتش خرمن من بود نمی دانستم

لحظه وصل من و دوست،خدا می داند    وقت جان کندن من بود نمی دانستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 8:36  توسط هستی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
پاییز نگاه سردش را روی جاده میگذارد و من از مرز خستگی میرسم و تو اما هنوز منتظری دفتر خاطراتم روی دستهایت خاکستر میشود باد میوزد و تکه های خاطراتم را روی شاخه های پاییز میکشاند پاییز بی تاب تر از همیشه میگرید حالا من مانده ام با خاطراتی سوخته باد -پاییز - دلتنگی و تو
سلام امیدوارم که از وبلاگم خوشتون اومده باشه با نظرات گرمتون مرا در وبلاگ همراهی کنید

قربان همگی هستی

عمریست نموده ام مدارا به غمت
ای دوست دلم خوش است حتی به غمت
سرمایه هستی ام دلی بود و سری
سر را به تو بخشیدم و دل را به غمت

.............................
دلم یک پنجره آواز میخواست
طلوع آسمانی باز میخواست
برای لحظه های ناب چشمت
دلم یک فرصت پرواز میخواست

پیوندهای روزانه
دانلود mp3
اشعار فرشاد
جدیدترین آهنگهای رپ در دی جی مشکات
وبلاگ من(خاطرات مدرسه)
توتی
کلماتی از یک کوهنورد
بهترین آهنگها در بهترین وبلاگ
امین×××عاشقان عشق×××
عشق و کامپیوتر
آشناست بیا تو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
آرشیو موضوعی
شعر
دکلمه
دانلود برنامه
نرم افزار برای گوشی موبایل
فیلتر شکن(همش کار میده)
عکس
نویسندگان:
هستی
آرمان
پیوندها
تک ستاره
به کلبه تنهایی شراره خوش آمدید
عاشق آن است که وفادارت باشد
اسحق
دختری از جنس باران
کشتی نجات(سفینه النجات
کابوس شیرین
کجا هستی ای آشنای گمنام....؟
رویای سپید
هنوز در سفرم
صدای خوش
سایبون
به کلبه ما خوش آمدید
راه دوم
دنیای آرزوها
خیانت
سکوت سرد
مانی
عاشقی راسته
آریا مهر
نیلوفر صورتی
عشق نقره ای
مثل آبی مثل دریا
آمده ام با عطش سالها
سراچه ی جنون
داستان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar